آن شنيدي كه فرد طنازي
كرد يك روز طنز پردازي
داد طنزش براي چاپيدن
به يكي سردبيرك نازي
حضرت سردبير چون خواندش
كرد با او بناي ناسازي
گفت: اي شاعر عزيز خوب
كرده اي تو بلند پروازي
اين چه طنزي است تا تو مي گويي؟
به رئيسان چرا تو مي تازي؟
شعرهاي تو هست توهيني
به فلان شخص ترك يا تازي
آسمان خط بزن زمين بنويس
و به جاي شتر، موتورگازي
يا در اين بيت دومي بنويس
اصفهاني به جاي اهوازي
بيت هشتم به جاي فعل امر
يا مضارع بيار يا ماضي
"كاسه ليسان" نه واژه ي خوبي است
مي شود كاسه ليس، ناراضي
در اين هفته نامه مي بندند
مي برندم به محضر قاضي
مدعي العموم خواهد داد
حكم جلبم به دست سربازي
آن كه مي كرد طنزهاي تو چاپ
داشت مهر و نشان جانبازي
خر او مي رود خر ما نه
هيچ ديدي مگس كند بازي؟
تو در اين شعر انتقادي خود
با دم شير كرده اي بازي
شعرهايي بگو كه در آن ها
به زما بهتران نيندازي
از سياست حذر نما و بگو
شعر از آب و نان خبازي
گفتم: اي دوست باب طبع شما
برنيايد ز بنده آوازي
طنزهايي كه باب طبع شماست
مي فروشند توي خرازي
قلم من سفارشي نشود
گر چه ياران شوند ناراضي
عاقبت، سردبير در دل خود
گفت: "امرو" چقدر لجبازي!

لیلی نامه ، جدیدترین مجموعه طنز دنباله دار من است که از دو ماه پیش ،در ستون تلخند هفته نامه ی اتحاد جنوب چاپ می شود. متاسفانه در دو شماره ی اخیر نشریه در چاپ این مجموعه ی طنز ، وقفه ای پیش آمد که نه از جانب من ، بلکه به دلیل دل نگرانی های مدیر داخلی نشریه نسبت به پیامدها ی احتمالی این سروده بود.احتمال دارد در آینده چاپ این مجموعه را به یک نشریه ی استانی دیگر بسپارم.به هر حال بخش های اول و دوم این سروده را برای شما به نمایش می گذارم
توجه : واژه هايی كه در گيومه قرار گرفته اند، شهرهایی خيالي و ساخته ی ذهن سراينده است.
مقدمه
به نام نامي
يزدان دادار
پناه مردم زار گرفتار
خداوند كر وگنگ و شل و كور
اميد بندگان
پشت كنكور
خداي آن چه
ارزان يا گران اوست
پناه جمله ي
مستاجران اوست
خداوندي كه
روزي مي دهد ميز
و از ميزت در
اندازد گهي نيز
خداي
سردبيراني كه هر آن
شكايت مي شود
از دست آنان
خداي دشمنان
طنز تلخند
كه نقد ديگران
را بر نتابند
مشو مغرور،
قدرت دائمي نيست
كه گفته كز پي
بيشي، كمي نيست؟
چو در جانت
خرد باشد غمي نيست
هر آن كس بي
خرد شد آدمي نيست
الا اي آن كه
چون انديشمندي
جهان بر دست و
پايت بسته بندي
مشو غمگين،
جهان پيوسته اين سان
نمي گردد به
كام كاسه ليسان
آغاز داستان
از آن جا اين
حكايت گردد آغاز
كه روزي از
جنوب شهر"شهباز"
هواپيمايي
آغازيد پرواز
كه از
"شهباز" آيد سوي "شرناز"
هواپيمايي از
نوع الوشين
سرش از كشور
روس و دم از چين
هواپيماي عهد
باستاني
عقاب آشناي
آسماني،
زمان اندكي
بعد از پريدن
زمين بوسيد از
آسيب ديدن
هواپيما چناني
بر زمين خورد
كه تنها يك تن
از آن جان به در برد
بياباني چنان
از دسترس دور
كه بايد گفت
آن را نقطه ي كور
تمام دشت، پر
گشت از سر و دست
دماغ و ابرو
انگشتك شست
بيابان غرق
آهن پاره گرديد
اداره ي بيمه
بس بيچاره گرديد
***
ز ديگر سو
پديد آمد غباري
ميان آن غبار
اُشتر سواري
به محمل بر
نشسته مشك مويي
زني خوش قامت
و سبزينه رويي
سيه چشمي لبش
چون هندوانه
كنار لب زده
خالي جوانه
قيامت قامتي
با نام ليلي
عروسان پيش
حسن او طفيلي
چو ليلي با
شتر آن جا گذر كرد
بر آن
بيچارگان باري نظر كرد
بر آن دشت پر
از دست و سر و پا
لحافي ديد مثل
خيمه بر پا
جلو رفت و به
زير آن نظر كرد
نهان گشته
ميان آن يكي مرد
جواني خوشگل و
بي هوش گشته
زترس مرگ، بس
خاموش گشته
پف نم زد بسي
بر روي آن مرد
چنان تا عاقبت
با هوشش آورد
پرسيدن ليلي، جوان را كه كيستي و چگونه زنده مانده ای
به آن مرد
جوان آبي خنك داد
از او پرسيد
نامش. گفت: فرهاد
ببردش آنگهي
زير درختي
به زير پاي او
انداخت رختي
سپس آن قامت
چون سرو آزاد
به دست خود به
او شير شتر داد
تليتي كرد با
نان خشكه و شير
كه بر فرهاد،
باري كرد تاثير
چو فرهاد
جوان، آرامتر گشت
زحال اضطراب
خويش برگشت،
از او پرسيد
ليلي: اي جوان مرد
كه گشت از
ترس، جسمت سرد و رخ، زرد
بگو باري
چطوري زنده ماندي؟
زدست مرگ، خود
را وارهاندي؟
هواپيما سقوط
و زنده ماندن؟
چگونه مي توان
خود را رهاندن؟
چنين فرهاد
پاسخ داد كاي زن
لحافم هست راز
زنده ماندن
خودم پيچيده
بودم در لحافي
لحاف پنبه اي
نرم بافي
از اين رو در
سلامت مانده ام من
جدا ناگشته
اين پا و سر از تن
بسي اسرار در
زير لحاف است
حيات بنده
تاثير لحاف است
تز فرهاد براي
اختراع لحاف نجات
مرا تزي است
كان تز لحافي است
براي زنده
ماندن نيك كافيست
دگر من صاحب
يك ابتكارم
چي ميشه گر
بگيره كار و بارم!
در اين فكرم
بسازم كارخانه
به توليد لحاف
جاودانه
پرسيدن فرهاد
ليلي را كه كيستي و از كجا مي آيي؟
سپس فرهاد گفت
اي دخت زيبا
پرستاري نموده
جان ما را...
ادامه دارد

بسيار علاقه مندم كه در نوشته هايم از تعصب
به دور باشم و عادلانه
بنويسم هر چند كه هر گاه سخن از آرمان هاي ملي يا ديني پيش مي آيد، نگارندگان،
ناخودآگاه توان پنهان نمودن تعصب خود را ندارند. معمولا هر ملتي پيشينه ي خويش را در افسانه ها و اسطوره ها و حماسه
هايش نشان داده
است. اسطوره شناسان بر اين باورند كه اسطوره ها اساس و باور ها و اعتقادات مذهبي اقوام اوليه
به شمار مي روند و اين اقوام، پديده هاي هستي و طبيعي را (آفرينش، مرگ، تولد، عشق و ...) بر اين اساس، تبيين و
تفسير مي كرده
اند. هر چند كه با پيشرفت دانش و آگاهي بشر، اسطوره ها و حماسه ها جنبه ي اعتقادي خود را از
دست داده اند، اما خوانش و شناخت آن ها مي تواند ارزش هاي فرهنگي يك ملت را روشن نمايد. منشا حماسه ها نيز كه
با اسطوره ارتباطي
تنگاتنگ دارد، گاهي تحولات شگرف يك جامعه يا دگرگوني هاي عظيم و بنيادي در حيات يك ملت است.
معمولا هر ملتي براي خود اسطوره ها و حماسه هايي دارد كه نه تنها براي آن ملت ، بلكه براي اكثر جهانيان، قابل
احترام است. بنابر
عقيده ي «يونگ» موضوع اسطوره جاي در ناخودآگاه قومي نسل بشر دارد و شباهت ميان اساطير اقوام
مختلف، به خاطر آن است كه همه ريشه اي مشترك و موروثي دارند. روح عدالت خواهي، هيجان، صداقت و سلامت اخلاق و
بسياري از صفات
انساني كه در اين اسطوره ها موج مي زند، هر انساني را از هر ملتي كه باشد، به وجد مي آورد.
بنابراين اگر ايرانيان از افسانه هاي ملل ديگر لذت ببرند، گناهي مرتكب نشده اند و به فرهنگ و اساطير خود پشت پا
نزده اند. زيرا همان
گونه كه در صورت ناشناختگي كالايي ايراني به سراغ نمونه هاي خارجي آن مي رويم، ناشناختگي
اسطوره ها، افسانه ها و حماسه هاي ايراني نيز مسبب مي شود كه ايرانيان، نياز ها خود را در نمونه هاي خارجي، مانند
جومونگ، ايلياد،
اديسه و ... جستجو كنند. وقتي در پايگاه هاي اينترنتي به دنبال تاريخچه ي افسانه ي كره اي
جومونگ گشتم و اطلاعاتي را درباره ي آن به دست آوردم، از جهتي به ايراني بودن خود باليدم. زيرا پي بردم كه قدمت
اسطوره ها و حماسه
هاي ايراني، بسيار بيشتر از افسانه هاي كره اي است. چرا كه اين افسانه به38سال
قبل از ميلاد بر مي گردد؛ يعني زماني كه ملت ما از دوره ي اسطوره اي به دوره ي تاريخي
گام نهاده است. اما از آن جهت كه ما نتوانسته ايم ملل ديگر را با اساطير و حماسه هاي خود آشنا سازيم، بسيار
متاثر شدم. شك نيست
كه داستان هايي مانند كاوه ي آهنگر، گذر سياوش از آتش، زال و رودابه، نبردهاي رستم و ...
كه در شاهنامه ي فردوسي و منابع ايراني ديگر آمده است، اگر از افسانه هاي ملل ديگر غني تر نباشد، ضعيف تر هم
نيست. ولي بسيار جاي
تاسف دارد كه ايرانيان خود نيز با اين داستان ها آشنايي چنداني ندارند. شوربختانه فيلم نامه
نويسان و كارگردانان و مسئولان فرهنگي و سينمايي ما نتوانسته اند و يا بنا به دلايلي، نخواسته اند كه اين
نمونه هاي باستاني
را به تصوير بكشند. من به درستي نمي دانم كه صدا و سيما براي خريد افسانه هاي كره اي و يا
كارتون هاي خارجي ـ براي كودكان و نوجوانان ـ چه قدر هزينه مي كند.اما پيشنهاد مي كنم اين سازمان به جاي خريد
اين فيلم ها با
كره اي ها قرارداد هايي امضا كند تا آنان اسطوره هاي ايراني را به تصوير بكشند و يا بهترين
مهندسان انيميشن (پويا نمايي) را از كره و چين و... به ايران بياورند تا داستان هاي ايراني را به فيلم هاي
كارتوني تبديل كنند(كارهاي ايراني در اين زمينه براي كودكان، جذابيتي ندارد.) اين
كه ما به اسطوره
هاي ملي خود افتخار كنيم، لازم است اما كافي نيست. اگر ما نتوانيم اين اسطوره ها را در
قالب هاي مورد پسند بشر امروز (فيلم وسريال) مطرح كنيم، به مرور زمان به فراموشي سپرده خواهند شد. نگاهي به
كتاب هاي درسي
مقاطع تحصيلي در ايران، نشان مي دهد كه داستان هاي ملي در اين كتاب ها جايگاه شايسته و
بايسته اي ندارند. چگونه مي توان انتظار داشت نسلي كه در كتاب هاي درسي اش به خوبي با افسانه هاي ملي آشنا نمي
گردد به سراغ افسانه
هاي بيگانه نرود؟ كدام كودك يا نوجوان ايراني را سراغ داريد كه نتواند دست كم دو افسانه ي چيني
يا كره اي را براي ديگران تعريف كند؟ در حالي كه همين كودك حتي نام قهرمانان اسطوره اي خود را نشنيده است. اگر
افسانه ي جومونگ
در ميان ايرانيان آن چنان محبوب مي شود كه شخصي حاضر مي گردد ضروري ترين امور خود را براي
تماشاي آن فراموش نمايد، بيش از اين كه او را سرزنش كنيم بايد به سرزنش مسئولان و متصديان فرهنگ خود بپردازيم و
همان اندازه به
سازندگان جومونگ، آفرين بگوييم. زيرا قادر به ايجاد جذابيت هايي هستند كه ما قادر به پياده
كردن آن بر افسانه هايمان نيستيم. وقتي سخن از فرهنگ و تمدن به ميان مي آيد، ايرانيان با ملت هاي ديگر يك تفاوت
اساسي دارند كه
همين تفاوت، آن ها را در ميان ملل ديگر، برجسته و ممتاز مي سازد: وجه تمايز فرهنگي ما با
ملل ديگر در اين است كه ما داراي فرهنگ و تمدني دو بعدي هستيم يك بعد آن به پيش از پذيرش اسلام بر مي گردد
(ملي) و بعد ديگر
به پذيرش اسلام (بعد ديني و مذهبي). متاسفانه گروهي بر اين باورند كه پرداختن به بعد ملي
فرهنگ ايراني، به ابعاد ديني مردم آسيب مي رساند. در حالي كه در بسياري از موارد، توجه به بعد ملي، در تقويت
ابعاد ديني و
مذهبي بسيار موثر بوده است. شايد اين گمان كه از ديدگاه نگارنده ي اين اسطوره نادرست است،
به مرور زمان، موجب شود كه ايرانيان، هويت ملي خود را فراموش كنند. نبايد اين موضوع را ناديده بگيريم كه بسياري
از قيام هاي
ايرانيان در برابر حكومت هاي اموي و عباسي، از فرهنگ ملي متاثر بوده است. اين موضوع، قابل
انكار نيست كه فرهنگ غرب، براي غلبه بر فرهنگ ايراني، بعد ديني و مذهبي را مورد هجوم قرار داده است. اگر ايرانيان،
خود نيز به بعد
ملي فرهنگشان بي اعتنايي كنند، آيا در آينده با نسلي بي هويت مواجه نخواهيم شد؟ هر گاه
بيگانگان، نابخردانه و ناجوان مردانه بر پيكره ي فرهنگ و تمدن ما ناخنكي مي زنند. مثلا خليج فارس را خليج عربي
مي دانند، خونمان
به جوش آيد، هر گاه عليه فرهنگ ملي ما فيلم سيصد ساخته مي شود، به شدت نگران مي شويم. اما
جاي بسي تاسف است كه بعضي اوقات، خودمان ضربه هايي بر پيكر ايراني بودن مان وارد مي كنيم كه بيگانگان خردمند را
متاسف مي كند. مانند
نمونه هاي زير: در حالي كه يونانيان و ملل ديگر، تنديس سربازان خود را در بهترين ميدان
هاي شهر هايشان به عنوان نماد مقاومت قرار مي دهند، چگونه ما حاضر مي شويم تصاوير سربازان باستاني خود را سنگ
فرش پياده روها
قرار دهيم و بر آن لگد كوبيم؟ يعني همان رفتاري را كه به نشانه ي تنفر با پرچم اسرائيل داريم.
آيا در اين صورت، بخشي از فرهنگ خود را با دشمن خود مساوي ندانسته ايم؟ چرا به يك شركت موزائيك سازي اجازه
داده مي شود كه
چنين نقشي را بر موزائيك هايش برگزيند؟
در حالي كه در احاديث اسلامي و شيعي گل مظهر لطافت و پاكي و بهشت است، چرا اجازه مي
دهيم بر سنگ هاي توالت نقش گل بسته شود؟ اين كارها بسيار جاي تاسف دارد. ديگران درباره ي ما چگونه قضاوت
خواهند كرد؟

تا نبودی زندگانی هیچ معنایی نداشت
آرزو جز بستر ناباوری جایی نداشت
در نگاه مبهم مرداب، امیدی نبود
انتهای جاده های رود ، دریایی نداشت
پیش چشمم بی نهایت کوچه ی امروز بود
دور دست خاکی فرجام، فردایی نداشت
کودک دل در دبستان غروب انتظار
در غم آموزگاری و الفبایی نداشت
شهربند حسرت آلود دیار زندگی
غرقه ی تنهایی شب بود غوغایی نداشت
جای جای دل ، فروغ شعله های شوق بود
این اوستاکیش دل،تنها اهورایی نداشت
پای بند رونق بالایی سرو توایم
گر نبودی پیچک اندیشه ها پایی نداشت

بر مردم روزه دار شیدا
صد شکر که عید شد هویدا
آسیب رسد به جیب بابا
از روزه خمید پشت بابا
و زدست خریدهای ماما
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
ای گشته ز روزه چون بلالی
بشتاب که ماه شد هلالی
در عید بزن تو پر و بالی
بر پیکر نفس مشت و مالی
با نفس ز نو کنیم حالی
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
عید آمد و جیب بنده خالی
بسیار خراب وضع مالی
که نق نزند بر او عیالی
هر ساعت عید اوست سالی
خود را تو بزن به بی خیالی
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
ای مش رمضان تو زود برگرد
کاین نفس دوباره سربرآورد
این نفس ستیزه جوی نامرد
به زین که شوم ز نفس رخ زرد
برگرد و لیک مختصر گرد
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
سازش کردن بی مدرکان در خانه ی خپیپ که این راز را فاش نکنند
شبی چون سیه چادر بانوان
فرو برده در خود زمین و زمان
فرود آید از آسمان برف قیر
«نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر»
شبی چون وزیران سودان سیاه
که از تیرگی، ماه گم کرده راه
جهان فرشی از تیرگی تار و پود
شبی هول و چون بخت من تیره بود
در این تیرگی های مثل عدم
نشستند بی مدرکان دور هم
خپیپ ابتدا ناطقی کرد و گفت:
«که این راز باید که ماند نهفت»
مبادا خبر در دهان ها فتد
که بیچاره مان می کند تا ابد
توافق نمودند اعضای بیت
و راندند در بی سوادی کُمیت
در آن مجلسِ ساعتِ هفت و هشت
بسی راز بی مدرکی فاش گشت
مشخص شد آن شب که آقا خپیپ
علیرغم این قد و بالا و تیپ،
خریده است مدرک به پولی گزاف
به هر حال، کرد آن شب او اعتراف
منیژه بگفتا سپس با پدر
برای من و بیژنم هم بخر
بخر بهر ما مدرکی معتبر
که بُرنده باشد مثال تبر
پدر گفت اگر یک شبه هر دو تا
کتابی بسازید جغرافیا
بگیرم من از بهرتان مدرکی
منیژه یکی بیژنک هم یکی
چنین گفت بیژن که این سخت نیست
و بیژن در این کار، بدبخت نیست
نویسم همی یک شبه ده کتاب
چنین کار، آسان بود مثل آب
***
شب بعد، دلدادگان عزیز
نشستند تا نیمه شب، پشت میز
نوشتند جغرافیایی تمیز
و هشتاد صفحه سفرنامه نیز
چواز رو نویسی بپرداختند
سفر نامه ای بی سفر ساختند
چو یک ماه، بیژن به تهران بماند
الفبایی از عاشقی را بخواند
شبی مادر بیژنک زنگ زد
پیاپی سخن از دل تنگ زد
سخن گفت از آن سوی خط مادرش
که فرزندش آید همی در برش
ز گریه دل بیژنک خسته کرد
درِ عشق بر بیژنک بسته کرد
چو بیژن دل مادرش رنجه دید
«همه جامه بر خویشتن بر درید»
نه از شوق مادر چنین کرد او
که از درد نادیدن دخترو
بازگشت بیژن به بوشهر پس از سفر یک ماهه به تهران
غروبی که ساعت نشان داد هفت
همان بیژن آنگه سوی خانه رفت
سلامید و مادر جوابش نداد
و بیژن برآورد آه از نهاد
بسی بوسه زد بر سر مادرش
نشست آنگهی در بر مادرش
دل مادرش کم کمک نرم شد
و رفتار او با پسر گرم شد
سخن در گرفت آنگه از هر دری
ز بوشهر و تهران و جن و پری
بدو گفت بیژن که کپسول گاز
نبینم توی خانه مان چیست راز؟
چنین گفت مادر که گاز آمده
یکی لوله ی گاز ناز آمده
تو یک ماه این جا نبودی پسر
نداری ز اوضاع این جا خبر
شنو تا کنونت گزارش دهم
ز استان بوشهرمان بیش و کم
بدان برق ما برق نیروگه است
ز صد متری ات گیرد این برق دست
کنون برق پاکی به رنگ اتم
از این جا رود تا به تهران و قم
چو مادر سخن را بدین جا کشید
همان بیژنک بوق و سوتی شنید
به مادر بگفتا که این بانگ چیست
صدای مهیبی است برگو که کیست
چنین داد پاسخ: قطار است این
صدایش بلرزاند اکنون زمین
کنون ای پسر جان قطار آمده
به استان ما نو بهار آمده
خدا زنده دارد مدیران ما
که پاینده کردند استان ما
زمین خورده بعد از تو صد ها کلنگ
کلنگان گل منگلی قشنگ
توصیف کردن بیژن، منیژه را برای مادر خود
به مادر چنین گفت بیژن که من
کنون یافتم دلبر خویشتن
یکی دختری پنجه ی آفتاب
دو چشمش خمار است اما نه خواب
بود صورتش نرم مثل هلو
چکد از سر و روی او رنگ و بو
دو ابروش چون سوزن خم شده
تو گویی پری بوده آدم شده
دو چشمش درشت است چون چشم گاو
نگاهش بسی نافذ و کنجکاو
بود دور چشمان او هفت رنگ
مژه های او مثل تیر تفنگ
به آن تیر مژگان و ابروی خم
کند پای هر عاشقی را قلم
دمادم بدان چهر خندان او
نمایان شود دُرِ دندان او
دهان، غنچه ای هر دو لب صورتی
نه همچون منِ مفلسِ پاپتی
چو موهای زرینش افشان کند
دل عاشقان جمله ویران کند
چو من دیده ام موی زرین او
شدستم گرفتار آیین او
منیژه بود نام زیبای او
خپیپ است هم، نام بابای او
دو دست و دو پایش چنان خوش تراش
که داده بلور دلم را خراش
یکی مادری دارد او بس قشنگ
نه مانند تو پیر و گیچ است و منگ
چنان مادرش هست خوش آب و رنگ
که بین وی و آفتاب است جنگ
***
بدو گفت مادر: غلط کرده ای
که بر موی و رویش نظر برده ای
ندانی که این کار باشد حرام؟
برو گم شو ای بی ادب مرد خام
برایش سپس لنگه کفشی کشید
پسر، جورج بوشانه از جا جهید
سپس آن طرف تر تمرگید و گفت:
مزن مادر من چنین حرف مفت
تو دانی که این کهنه فرهنگ تو
بود مایه ی خفت و ننگ تو
تو یک شب روان شو به بیت خپیپ
در آن جا بیاموز فرهنگ و تیپ
برهنه سر و شاد و مستانه اند
نه در خانه گویی به میخانه اند
اگر روزگارم دهد سر به باد
مرا یار غیر از منیژه مباد
چنین گفت مادر که: عاقت کنم
به نفرین همی ریشه ات برکنم
نفرین کردن مادر بیژن، دو دلداده را و خر شدن بیژن و منیژه
به مادر چنین گفت بیژن که: من
بلوغیده ام کرده ام میل زن
تب عشق بر جانم افتاده سخت
دلم سوی تهران کشیده است رخت
منیژه کجایی؟ مرا یاد کن
تن مرده ام را دمی شاد کن
چو بیژن سخن را بدین جا رساند
چنین مادرش مرغ پاسخ پراند:
بیا بیژنک ترک این عشق کن
بکن ریشه ی عاشقی را ز بن
چنین می کنی یا که عاقت کنم؟
گرفتار درد فراقت کنم؟
رها می کنی این منیژه و یا
به نفرین کنم هر دوتان روسیا
چو نفرین کنم، هر دوتان خر شوید
شده چارپا اهل عَرعَر شوید
سرانجام، بیژن از آن انحراف
پشیمان نگشت و نداد انصراف
چنین گفت بیژن به آن پیر زن
که تا بنده جان دارم اندر بدن،
اگر روزگارم دهد سر به باد،
مرا یار غیر از منیژه مباد
چو بیژن چنین گفت، نفرین مام
اثر کرد و خر گشت آن خوش خرام
چو خر گشت، پس عرعریدن گرفت
از آن خانه باری دویدن گرفت
روان گشت بیژن به شهر خران
همه خر در آن جا کران تا کران
به هر جا نظر کرد، جز خر ندید
صدایی به جز بانگ عرعر ندید
روان دید با هر خری دلبری
به خود گفت: تنها چرا می چری؟
برو تا خری دلبری پیشه کن
و از جستن دلبر اندیشه کن
چو آدم بُدی عشق بودت گناه
کنون عاشقی باش بس سر به راه
***
جلو رفت و دید آشنا دلبری
خری چهره ی او مثالِ پری
به عرعر به او گفت: نام تو چیست
دمت چون فرشته رخت چون پریست
خری تو و یا آدمیزاده ای
ز پشت کدامین خری زاده ای؟
بدو گفت: ای خر، منیژه منم
یکی جفتِ قربانیِ بیژنم
«چو بشنید بیژن، سرش خیره شد
جهان پیش چشم اندرش تیره شد»
به هوش آمدن بیژن در شهر خران و باقی ماجرا
چو خر بیژن از نو بیامد به هوش
به عرعر بر آورد بانگ و خروش
منیژه بدو گفت: عرعر مکن
اُف و ناله از خویشتن در مکن
تو هر جا روی من کنار توام
می میرم برات. یار غار تواَم
بیا تا در این شهر گشتی زنیم
سرِ چشمه ای آبِ مَشتی زنیم
چه دانی تو شاید که شهر خران
بود جایگاه ز ما بهتران
ز گفتار او بیژنک شاد شد
به خر خنده ای روحش آباد شد
سپس دوش بر دوش هم شادمان
دو دلداده گشتند با هم روان
بسی شادمان هم عنان تاختند
ز دل گردِ غم را بپرداختند
یکی باغ بود آن طرف تر قشنگ
علفزار و «خرزهره» ی رنگ رنگ
دو دلداده ی مهربانِ الاغ
چریدند با هم در آن سبز باغ
چنین گفت خر بیژن آنگه به یار
که ای خر منیژه در این مرغزار.....
متاسفانه فعلا باید پشت تابلوی عبور ممنوع بمانیم ادامه ی گردش در این شهر به مذاق از ما بهتران خوش نمی آید.
ادامه ی گفتگو های بیژن با خپیپ
در اثنای صحبت، مهندس خپیپ
کمی جا به جا گشت و پک زد به پیپ
سپس گفت با بیژنک کای جوان
که عاشق شدی بر منیژه به جان
یکی نوجوان هست همسایه مان
که دارد دو روز دگر امتحان
توانی حسابان تو درسش دهی
به این کار، بر وی تو منت نهی؟
از این حرف، بیژپن سرش گیچ رفت
به مانند آن که کَس که خورده است نفت
فتاد از سر مبل و بی هوش شد
مثال یکی مردنی موش شد
خپیپ از سر ترس، فریاد کرد
و بر سر زنان داد و بیداد کرد
منیژه ز بانگ پدر بر پرید
شر و شوری از عاشقی آفرید
که ای وایِ من، دلبرم دلبرم
پدر جان چه خاکی شده بر سرم
و مادر ز حمام، بیرون پرید
یکی حوله بر پیکر خود کشید
بیامد به درگاه پروردگار
که ای نامور خالق کردگار
اگر بیژن از دست ما، در شود
دگر دختر ما ترش می کند
خلاصه، دو صد حیله پرداختند
صدو پانزده (اورژانس) را خبر ساختند
یکی آب می زد سر و روی او
دگر دست مالید بر موی او
سرانجام بیژن بیامد به هوش
کمی دست مالید بر چشم و گوش
خپیپ آمد و بیژنک کول کرد
تن بیژنک لرز لرزان و سرد
ببردش درون اتاقی دگر
منیژه به دنبال او در به در
پدر، بیژنک را به تختی نهاد
منیژه بر آن تخت، رختی گشاد
دو دلداده آن جا چو تنها شدند
به هوش آمدند و به نجوا شدند
منیژه به او گفت: بیژن چه بود؟
چه چیزی همی هوش تو بر ربود؟
رسیدن آمبولانس صد و پانزده پس از پنج ساعت
پس از پنج ساعت از این ماجرا
یکی بوق بوقی بیامد صدا
صد و پانزده، آمبولانسش رسید
ولی فرد مصدومی آن جا ندید
اعتراف بیژن در صحن خانه ی خپیپ که مهندس نیست و حسابان نمی داند
بگفتا منم کاردان، هنر
ندارم از این مدرکی بیشتر
ز دانشگهی در فلان روستا
به من داده یک مدرکی کدخدا
خپیپ آمد از نطق بیژن به خشم
که ای بی ادب زاده ی شوخ چشم
بدان دختر من یکی دکتر است
کجا دختر من تو را درخور است؟
منیژه ز بیژن حمایت نمود
به افشاگری قاب بابا ربود
بگفتا: پدر، من کجا دکترم؟
یکی کاردانِ معارف بُوَم
تو خود نیز باری مهندس نه ای
به بیژن مپر تا نگویم که ای ...
ادامه دارد...

از این هفته در هفته نامه ی اتحاد جنوب ، قسمت اول سروده ی طنز جدید من ، با عنوان "لیلی نامه " به چاپ رسیده است . که سعی می کنم بخش هایی از آن را به زودی ، روی وبلاگم به نمایش بگذارم و به خوانندگان دوست داشتنی و دانای سروده ها و نوشته هایم تقدیم نمایم.
دوستی(از دانش آموزانم) از من گله کرده است که چرا کتاب های مناسب برای کنکور را به ایشان معرفی نکرده ام . ایشان می توانند به این منظور با من ، تلفنی تماس بگیرند.
دانش آموز دیگری نیز از من خواسته است که همچون سال گذشته - که در حمایت دشتستانی های رتبه برتر کنکور ، مقاله نوشتم و آن ها را معرفی نمودم - امسال نیز چنین کنم ، قول می دهم که پس از اعلام نتایج نهایی کنکور ، حتما در این مورد مطلبی بنویسم.
خواننده ی محترم دیگری تنگ نظرانه ،بیژن نامه ی 14و15را داستان سکسی دانسته اند ، اگر این گونه قضاوت کنیم ، تقریبا همه ی منظومه های عاشقانه ی ادب فارسی که به آن ها افتخار می کنیم و مسلما بسیار والاتر از سروده های ناچیز من هستند ، ناشایست جلوه می کنند . این دوست گرامی را به خواندن چنین منظومه هایی دعوت می کنم .
بیژن نامه16
برخاستن بیژن از خواب و دیدار وی با "خپیپ"
چو شد روز، بیژن بیاراست خویش
به حمام رفت و تراشید ریش
چو زیبا شد او را سر و روی و تیپ
بیامد به دیدار آقا خپیپ
نخستین سلامیدن آغاز شد
و آغوششان بهر هم باز شد
همی بوسه زد این بر آن، آن بر این
نمودند بر یکدگر آفرین
پس آنگه سخن گفتن از هر دری
یکی این بگفت و یکی دیگری
خپیپ این جوان را پسند آمدش
ز اندیشه هایش نیامد بدش
به بیژن بگفتا که: کار تو چیست؟
بگو تا که دارو ندار تو چیست؟
بگو از سواد خود و مدرکت
کجا درس خواندی در این مملکت؟
تو را مدرک از نوع کردانی است
و یا خارجی یا که ایرانی است؟
بدو گفت بیژن: مرا کار نیست
به جز مادری پیر و بیمار نیست
مهندس ولی بی کَس و کاره ام
ز بیکارگی، سخت بیچاره ام
پدر زن به او گفت: دل بد مدار
فراوان بود ای پسر کار و بار
بیابم برایت یکی کار خوب
در اطراف و اکناف گاز جنوب
چو مدرک بیاری رئیست کنم
کشانم تو را سوی کنگان و جم
گل روی بیژن پر از خنده گشت
وجودش ز امید، آکنده گشت
به شکرانه ی شادی بیژنک
خپیپ و زن و بیژن و دخترک،
همه سر کشیدند آب حیات
گلوتر نمودند از مایعات...
ادامه دارد...

با تو ببین چگونه دلاویز می شوم
همپای عشق معجزه آمیز می شوم
زیباترین بهار به گردم نمی رسد
وقتی که از نگاه تو لبریز می شوم
من با تو یک دوشنبه ی آرام و آبیم
بی تو چو عصر جمعه غم انگیز می شوم
سر خوش تر از عروس بهارم به دل نگیر
گه گاه ، چون ، مترسک جالیز می شوم
هرچند شاعر گل و دلبند غنچه ام
مفتون حقه بازی پاییز می شوم
برخیز دست خسته ی خود را به من بده
با تو ببین چگونه دلاویز می شوم

سرانجام ، سی و ششمین (آخرین) قسمت بیژن نامه نیز در هفته نامه ی اتحاد جنوب به چاپ رسید . شوربختانه ، رفتار های مغرضانه ی بعضی افراد- که هرگاه از الاغ اقتدار ناپایدار به زمین افتادند در باره ی خرسواری آن ها ناگفته هایی را بیان خواهم نمود - اجازه نمی دهد که همه ی بخش های این مجموعه را روی وبلاگم به نمایش بگذارم . به ویژه بخش های پرطرفدار ماجرا که در شهر خران اتفاق می افتد . این افراد فکر می کردند اگر مرا آماج تیرهایشان -که مثل قاف احمق ، خمیده است – قرار دهند، ارتقای رتبه پیدا می کنند و محبوب می شوند اما ......
رهایی دولداده از بند نیروی انتظامی
چو شد روز، دلدادگان ول شدند
دو تایی ز نو سوی منزل شدند
ندانم دلیل رهایی چه بود
بدانم ندانم دلیلش چه سود؟
به منزل رسیدند بس شادمان
دو دلداده ی خوب روی جوان
گرفتند اخبار سیمای یک
خبر گفت گوینده از هند و چک
نشان داد آنگه گروهی سیاه
همه چهرشان برق می زد چو ماه
"درفشش سیاه است و خفتان سیاه"
سر و پا و شلوار و کفش و کلاه
وزیرانی از سرزمینِ بنین
بنین کشوری در کجای زمین؟
دو دلداده گشتند در نقشه ها
همه نقشه هایی ز جغرافیا
منیژه نگه کرد با ذره بین
که پیدا کند سرزمین بنین
بسی بود کشور چنان و چنین
ندیدند کشور به نام بنین
بگشتند در دهخدا و معین
ولیکن ندیدند نام بنین
وزیر سیه چهره ی اقتصاد
قدوم شما منشاء خیر باد
یکی از وزیران کتش تنگ بود
وزیر امورات فرهنگ بود
منیژه بگفتا به آوای مست
گمانم که یارو کتش قرضی است
سیاهی که کُم گشنه است و گدا
کجا درد ما را نماید دوا؟...
بازگشت پدر منیژه از عسلویه و باقی ماجرا
شب از نیمه بگذشت و آمد پدر
و مام و منیژه گشودند در
میان ساله ای بود خوش روی و تیپ
که در خانه نامند او را خپیپ
سلامید و آغوش خود باز کرد
بسی دختر خویش را ناز کرد
سپس حمله ور شد سوی همسرش
بسی بوسه زد بر رخ و بر سرش
چو باران بوسیدن آرام گشت
و آن توسن عاشقی رام گشت،
بدو گفت مادر: چه دیر آمدی
گرسنه کنون یا که سیر آمدی؟
پدر گفت: پرواز تأخیر کرد
دو سه ساعتی بیشتر دیر کرد
ببخشا مرا زان که دیر آمدم
گرسنه به سویت نه سیر آمدم
در این نیمه ی شب مرا سیر کن
مرا نان و آبی تو تدبیر کن
بگو تا چه داری کنون خوردنی
که از گشنگی گشته ام مردنی
خپیپ آنگهی سوی یخچال رفت
بسی خسته و زار و بی حال رفت
چو بگشود یخچال، سطلی رطب
بدید و شد از آن رطب در عجب
بگفتا: کسی از جنوب آمده
که ما را رطب های خوب آمده؟
بدو گفت مام منیژه:بلی
ز بوشهر، این جا بیامد یلی
یکی مرد بیکار، اما گُل است
نه مانند این دختر ما خُل است
یکی نون گذاری تو در پشت بیژ
به دست آوری نامِ جفتِ منیژ
منیژه کنون جفت خود یافته است
یکی مرد شادان نه بر تافته است
برامون بسی قصه ها گفته او
سپس در اتاق بغل، خفت او
پدر زین خبرها بسی شاد گشت
تن خسته اش شاد و آباد گشت
گل رویش از این خبرها شکفت
به دُردانه ی خویش تبریک گفت
منیژه ز تبریک بابای خویش
خجالت کشید و بسی شد پریش
پدر گفت: ای نو گلِ شادِ مست
همین شرم و شورَت مرا کشته است
برو یار خود را تو بیدار کن
ز تشریف بابا خبر دار کن
بگفتا: چو نامحرم و خسته است
درِ خانه را روی خود بسته است
"چو فردا برآید بلند آفتاب"
به دیدار تان می نماید شتاب ...
ادامه دارد ...






